سینه از قلب تو آتش را گرفت
خانه ات در سینه جایش را گرفت
من همه / شب خاطر راهت (راحت) شدم
خون برفت از دیده / راهش را گرفت
این همه از دست / دادیم مرا
کآقبت دستم دو پایش را گرفت
عاقبت از پا / بیاندازی مرا
هم ز بینی / چشم ، خوابش را گرفت
آنقدر در تو هیو (یهو) / لایت شدم
که دگر نازت امانش را گرفت
آنقدر دادم / درون سینه ات ↓
رفت بالا تا دهانش را گرفت
چون برفت روزی دگر در آخِرت
اوّلت باید سراغش را گرفت
کاش می شد پشت برگردی زمن
زآنکه زلفت روی ماهش را گرفت
کاش می شد راست / می کردی / مرا
چون کمر دیگر توانش را گرفت
آنقدر کردم / تو را لخت و ندار
که دو دست تو کلاهش را گرفت
آنقدر در چشم تو بد/ریختم
که دگر چشمت نگاهش را گرفت
آنقدر کوبیده ام من بر درت
که درت از دست دادش را گرفت
این منِ کوچک به زیر پای تو
دل فدای تو که خوابش را گرفت
فریور
بیرجند 30/03/1388 23:25

