درباره نویسنده
جواد فریور
همه عمر برندارم سر از این جنون مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • جواد فریور
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • سکس عاشقانه
  • یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
  • یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥
  • سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥
  • یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٥
  • پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٥
  • دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٥
  • شنبه ۳ دی ۱۳۸٤
  • یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٤
  • جمعه ۱۸ آذر ۱۳۸٤
  • یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٤
  • دوشنبه ٧ آذر ۱۳۸٤
  • چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٤
  • شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٤
  • جمعه ۱۸ شهریور ۱۳۸٤
  • جمعه ۱۸ شهریور ۱۳۸٤
  • یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٤
  • چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٤
  • یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٤
  • سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٤
  • جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٤
  • دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٤
  • پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٤
  • جمعه ٢٦ فروردین ۱۳۸٤
  • یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۳
  • سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۳
  • سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۳
  • یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۳
  • یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۳
  • دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۳
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • تیر ۸۸
  • دی ۸٧
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • مهر ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
دوستان من
  • كويرآباد
  • درد دل هاي پاييزي
  • مونا زنده دل
  • الهام ميزبان
  • مهدي موسوي - ترانه ي ما -
  • نشريه عروض
  • بوتيمار
  • مهدي موسوي - غزل پست مدرن -
  • مصطفي
  • احمد شاملو
  • فروغ فرخزاد
  • ماندانا ابري
  • فاطمه اختصاري
  • رضا عابدين زاده
  • سيمين كشاورز
  • علي شفاعت پناهي
  • تينا
  • رضا خواجه پور
  • محمد رضا شالبافان
  • آرش معدني پور
  • كلاغ
  • قابيل
  • عليرضا بديع
  • ايمان كرخي
  • سعيد رضادوست
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



فریادهایی در سکوت شب
سکس عاشقانه
نویسنده: جواد فریور - شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸

سینه از قلب تو آتش را گرفت

خانه ات در سینه جایش را گرفت

من همه / شب خاطر راهت (راحت) شدم

خون برفت از دیده / راهش را گرفت

این همه از دست / دادیم مرا

کآقبت دستم دو پایش را گرفت

عاقبت از پا / بیاندازی مرا

هم ز بینی / چشم ، خوابش را گرفت

آنقدر در تو هیو (یهو) / لایت شدم

که دگر نازت امانش را گرفت

آنقدر دادم / درون سینه ات ↓

رفت بالا تا دهانش را گرفت

چون برفت روزی دگر در آخِرت

اوّلت باید سراغش را گرفت

کاش می شد پشت برگردی زمن

زآنکه زلفت روی ماهش را گرفت

کاش می شد راست / می کردی  / مرا

چون کمر دیگر توانش را گرفت

آنقدر کردم / تو را لخت و ندار

که دو دست تو کلاهش را گرفت

آنقدر در چشم تو بد/ریختم

که دگر چشمت نگاهش را گرفت

آنقدر کوبیده ام من بر درت

که درت از دست دادش را گرفت

این منِ کوچک به زیر پای تو

دل فدای تو که خوابش را گرفت

 

                        فریور

                        بیرجند 30/03/1388   23:25

نظرات ()



 
نویسنده: جواد فریور - یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧

سالها را رفتم ، تنها با تو ، - ای من ِ تنها -

تنها با من / ... بمان؛ هنوز اول راهم / را باغیست (باقیست) / ؟

سالها را مُردم ، سالها را کشتم / هر آنچه که بود ،

هر آنچه را که از تو داشتم / تمام زندگیم را بخشیدم / به خاطر / ات ِ تو ‍↓*

لب ِ برکه ی خشکیده ام / بدون تو ↓

برکه ی تنها / ئی ام ،

برکه ی لب ِ / ... خشکیده ام ...

تمام سال ها را اشک می ریزم ↓

- تا شاید پیدا شوی - / چون بوتیمار در برکه

ای ماه ِ من

ای من ِ ماه

که شاید برای دیدن ِ "دوباره" / کمر/ م خمیده شود

و دست به زانو بگیرم

که تو آنجایی

در دل ِ برکه

در دل ِ سال ها؛

سال هایی که نیامده اند

سال هایی که نیامده ای

فریور (مشهد - شاندیز)  14/10/1387   22:25َ 

پاورقی: 

* صدای بنزین روی دو سال «هیچ ِ» نسوز 

   به خاطر / ات ِ تو برگشتنم

  - که چی؟

  که هنوز! (مونا زنده دل)

نظرات ()



 
نویسنده: جواد فریور - یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥

برف مي آيد ؛ مثل اينكه برف مي آيد

و يك عالمه حرف كه توي حرف مي آيد

مثل يك صداي سرد، در گلويي كه يخ بسته

مثل قژقژ وحشيانه گچ، روي سياه يك تخته

مثل آن گلوله ی برفي... نه ! مثل گلوله ی زمين

مثل شاعر يخ بسـ ... نه ! مثل آن مترسك غمگين­­­

مثل صداي بم سمفوني سوم جغد

مثل كشتار جمعي ثانيه ها در متن چهارم بعد

مثل تنهايي شبها ؛ مثل شبهاي تنهايي

مثل خانه هاي خالي جدول از حل معمايي

مثل غربت يك زنداني پشت ميله هايي از فولاد

مثل پرپرشدن يك گل ، يا كه قاصدكي در باد

مثل شكستن سي دي يك فيلم فمونيستي

مثل نواختن طبلي خالي، دروغهاي كمونيستي

مثل دفتر شعري كه سوخته بود در شومينه

مثل سوختن اشك هايي كه اينك درون شومينه

مثل برفي كه مي آيد، مثل حرفي كه مي ماسد

مثل تمام صفرهاي بين يك تا صد

مثل سكوت تلخ درختي بر ضربه ي تبر

مثل شنيدن خبر زايمان خر

مثل صداي تيشه ي فرهاد در بيستون

مثل تمام شدن هر پاكت وينستون

مثل شكنجه براي خوردن سيبي سرخ

مثل همين مصرع قبلي، كه هي روي مخ ...

مثل تمام تيرهايي كه خورديم براي كي ؟

مثل جهاني دوم يا كه اول ، براي چي ؟

مثل شكستن كمر " عين"  و  " شين"  و  " قاف"

مثل فرو رفتن درون " لام" و " الف "  و  " كاف "

مثل حجامت خون با سوزن نوك تيز كينه

مثل دلِ شكسته اي با هزار و يك پينه

 

مثل دروغهاي قشنگ : قيامت ،  . . .  ، هيس‌! هيچي

مثل عمو زنجير باف ، كه بدنبال نخودچي . . .

مثل تمامِ  مهرباني  كه رفته زير راديكال

مثل تمام خفسطه هايي* كه بين قيل و قال

مثل شعري كه زنگيد از مرگ خودكار زردم

مثل تمام مثَل هاي دنيا من پُر از دردم

 

 

 

 

 

 

* اولين بار كلمه خفسطه را در شعري از دكتر مهدي موسوي ديدم.

نظرات ()



 
نویسنده: جواد فریور - سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥

تو در نهایت عشق آموختی

که تنهایی،

            نهایت عشق است؛

                       که تنهایی.

 

و من هرشب

تمام آنچه که آموختی

                             به خون گریسته بودم . . .

                            من سرود گم شدنت را شنیده بودم.

 

 

آه ای مسافر مغموم !

         چنین است که به اندازه نزدیکیت

                                         از تنهایی

                                                   دوری‌؛

           چنان که

             جاده ای

  در انحنای شبی

         چنانکه

           شب بی ستاره ای

                      در انتظار صبحی.

 

 

تمام آنچه که رفتی

              حدیث پژمردن مردی بود

              که تردترین ساقه شب را

                                در کاسه ای از خون جان می داد . . .

                                         حدیثی که بوی جنون می داد.

 

 

آه ای مسافر مغموم !

        از اینست

                که به اندازه تنهاییت

                            شب تنهایم

                             آبستن اشک است و

                             صبح تاریکم

                                       شکفتن مرگ؛

            چنان که

                      آوای حزینی

                     در نسیانی حنجره

         چنانکه

                  مرثیه بادی

                              در گوش های زرد برگ.

نظرات ()



 
نویسنده: جواد فریور - یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٥

آب گران است. آب گران است.

بگو به باغچه گریه کند تا زنده بماند.

بگو به آن گل سفید، که باید با اشک های سیاه خود بارور شود.

آب گران است. آب گران است.

بابا آب ندارد. و دیگر بارانی نیست تا آن مرد

با چتر باز در آغوشش گیرد.

نان اگر هست در دوردست است و دارا اگر انار دارد

              دندان ندارد...

نظرات ()



 
نویسنده: جواد فریور - پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٥

كاغذ نبود كاغذ نبود
نت هاي بم سمفوني سوم جغد آغاز شده بود
صداي فاجعه مي آمد
بر اندام حادثه شوم بلوغي زود رس مي خنديد
مردم شهر مرثيه دردناك مرگ كلمات را مي خواندند
كاغذ نبود  كاغذ نبود
و تصوير كاغذي من در آتش خيس چشمان تو آنقدر سوخت تا
ت
ك
ه
.
.
.
ت
ك
ه

شد.

نظرات ()



 
نویسنده: جواد فریور - دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٥

Image
hosting by TinyPic

نظرات ()



 
نویسنده: جواد فریور - شنبه ۳ دی ۱۳۸٤

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

کارم از گريه گذشته است بر آن می خندم

نظرات ()



 
نویسنده: جواد فریور - یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٤

ای تمام کسانی که سياه ترين سرمه حقيقت را بر چشمان خويش کشيده ايد!

با من بگوييد وقتی که آن ماهی عاشق به عشق خورشيد از آب پريد و آرام در کنار حوض جان داد

وقتی که ققنوس در آتش پدران خويش می سوخت ... آن لحظه که تمام ثانيه ها بوی

نرسيدن می داد و اشک های بوتيمار در باور هيچ کس نمی ماند..

زئوس بر بلندای کدام دست نيافتنی ايستاده بود؟

ای تمام کسانی که بر سينه خويش سنگينی صليب حقيقت را می کشيد!

با من بگوييد در کدامين نقطه اين خاک ديگر يک رز وحشی عاشق خواهد روييد

تا من آنجا تمام عمر چون بوتيمار اشک ريزم و چون ققنوس در خود بسوزم تا خاکستر

شوم.

نظرات ()



 
نویسنده: جواد فریور - جمعه ۱۸ آذر ۱۳۸٤

  دست التجا بر ماه دراز مكن ای يوز عاشق! آخر چگونه می توان در كشاكش اين سكوت سيال و حجم موهوم لبخند های ماسيده مردم ؛ بر بومی كه تنها خيال چشم های يك رز وحشی نقش بسته است ؛ رنگ واقعيت زد ؟

بر صورت سفيد ماه چنگ مينداز ای يوز عاشق ! تو سالهاست كه مرده ای و آن رز وحشی هم می دانست كه تو خواهی مرد. بگذار باد بگذرد. ديگر سراغ هيچ گلی را مگير كه گل ها همه پژمردند و آنچه كه در دستان تو ماند هيچ بود. تو سالهاست كه رفته ای ای يوز تنها...

 ديگر دست التجا بر دامن ماه ميفكن ؛ آنچه مانده است جز حضوری دردناك از روسپيان روسياه نيست.

ديگر چه كسی اشك های بوتيمار را باور خواهد كرد. دريا هم وقتی كه شب شود آبی نيست.

 پنجه بر آن صورت سفيد مينداز . ماه بايد در سياهی باشد تا به چشم آيد همچنانكه تو در جنگل می درخشي.

می دانم كه سخت ست اما بگذار برود. او به رنگ چشمان تو نيست...

نظرات ()



 
نویسنده: جواد فریور - یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٤

بر خط صفر آنجا كه عبور نگاه را آرزويی ازلی است چون يك ايستاده ام به اميد آنكه رنگ چشمهای تو را بيابم و تو انگار كه از تارك ترين نقطه شبهای تنهاييم  هيچ نمی داني.

اينجا - بر خط صفر - اميد هيچ تلاقی و ديدار نيست و پنداری كه ازدحام بيهوده رنگهای رنگ باخته از هيچی اين خط آغاز گشته است.

اينجا - بر خط صفر - عاشقان را كشته اند و چشم تا چشم خواهد ديد جز خونابی از جيفه های مصلوب نخواهد ديد...

هر گلی كه می ميرد گلی می رويد زندگی جاريست و افسانه دردناك بودن همچنان در ميان دايره زمان می غلطد .

كاش آن رز وحشی كه اينگونه در آرامش باكره كوير خفته است می دانست در ميكده های شهر چگونه از عشق او شراب خون می خورم.

كاش آن رز وحشی كه می گفت مرگ عشق محال است ،‌می دانست محال هم ممكن است.

و كاش روزی در ميان گلبرگ های سرخ آن رز وحشی جز اشك های من هيچ شبنمی پنهان نباشد.  

نظرات ()



 
نویسنده: جواد فریور - دوشنبه ٧ آذر ۱۳۸٤
برای دوستی نوشتم :
salam
gofte boody ke gooshhaye khoobi baraye shenydan daram va chashmhaye khooby baraye khandan.
ama hich midany ke bazy az harfha boodaneshan dar naboodaneshan ast. harfhayee ke hich gah sar be ebtezale goftan forood nemiavarand
ta be hal ashegh shody?
cheghadr sakhte ke asheghe yek roze vahshui beshi o ....
yek gole ghashang.... goli ke ghashangtarin gole alame ehsas dare
midoony roze vahshi che rozyst....rozye ke too yek kavir dooroftade jayee ka daroonesh mesle borooneshe hamash khake asile ....are roze vahshi oonja bedoone hich abi tanhaye tanha ba zahmat va masheghate vali be komake khodesh say karde bozorg beshe gol beshe oonam behtarin goli ke too alame ...gole roz
man asheghe oonam...yek rooz raftam kavir chon khodam mesle oon bozorg shadam badastaye khodam che basa ke chand nafare digar ro ham az too khak biroon avordam ta gol beshan javoone bezanan range dasthaye baharo hes konan.
vaghty too kavir didamesh asheghesh shodam...kenaresh neshastam bahash sohbat kardam ... vali bayad miraftam chon bishtar az oon ejaze nadashtam too kavir bemoonam.
fardaye oon rooz tasmim gereftam dobare beram pishesh indafe ghorooramo beshkanam hamoon tor ke ghablan shekaste behesh begam ke cheghadr doosesh daram vali vaghty residam ke bad oono ba khodesh borde bood akhe bad ham asheghe oon bood.
نظرات ()



 
نویسنده: جواد فریور - چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٤

   گاه با نقطه ای به آغاز پايان می دهيم و گاه بی آنکه بياغازيم با سه نقطه همه چيز را ناتمام می گذاريم.

اگر از زندگی من می نويسيد به آن سه نقطه بيفزاييد تا ناتمام بمانم که تمام زندگيم در ميان آن سه نقطه می جوشد.

سه نقطه صريح سياه... نه آن سياهی که باکره باشد بل سفيدی که رنگ باخته و تمام بودنم را آتش  زده است.

تمام رنگ ها سفيدند. سياه هم سفيد است ؛ يک سفيد روسياه.

آری ؛ گاه صراحی نقشی سياه ؛ سفيد می زايد . گاه صراحی نقشی سياه ؛ آتش می زند و  آنجاست که سياهی چشمان تو  سخت دست نيافتنی است. اين چه وهله دردناکی است که هرچه از آتش نگاهت بريزی می نوشم و هر چه نريزی می سوزم.

 اگر از زندگی من می نويسيد جای خالی ليلا را با سه نقطه سياه پر کنيد و به آن خواهر هفتم زمين بگوييد که رنگ ديگر چشمهای خويش را در ميان آن سه نقطه پنهان بيابد.

...                                    ...                            ...

ليلا جان : برو هرجا که می خواهی           چه فرق دارد همين جايی

 

نظرات ()



 
نویسنده: جواد فریور - شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٤

اشك می ريزم...اشك خدا سياه است و سفيد را خيال آبستن نيست حالی كه عطش سياه يك لحظه از همآغوشی با روسپيان روسياه خاموش نمی گردد.

هيهات كه سفيدی شاخه خشكيده خرما آنقدر دست نيافتنی است كه خيال التجا راهی به جز كور نمی بيند.

حادثه نزديك است و نبرد را پايان نيست. يا ساحل غرق خواهد شد و يا دريا ساحل می شود. يك كدام نبايذ تا زندگی بايد.

آنچه می ماند چيزيست كه از دست رفته است. چيزی به رنگ سياه و به نام سفيد.

اما نبرد را پايان نيست و حضور ؛ تكرار بيهوده رنگ هاست.

آغاز مرده است اما پايان ماندنی است.

برآنم تا حضوری باقيست رنگی تازه از چشمان تو باشم.

                            آغاز مرده است . ما از جنس پايانيم...

نظرات ()



 
نویسنده: جواد فریور - جمعه ۱۸ شهریور ۱۳۸٤

از پشت يک پنجره شايد بهتر باشد... بگذار تا نگاه تو بيش از اين تداوم ضربه های مهلک بغض بر گلوگاه شبهای بی تو بودن نباشد. شايد تجسم با تو بودن از داشتنت آسوده تر بر کامم نشيند.

هميشه وسعت ديد از دور بيشتر است. بگذار با نديدنت تو را بهتر ببينم.

من از همآغوشی با تو می ترسم. من از هرچه که عشق را دوباره زنده کند می ترسم.

رسيدن و نرسيدن دو مرثيه دردناک است وقتی که اولی يادآور اشک باشد و دومی راهی به سوی تو. بگذار در همين آغاز مرثيه دردناکی مرا تمام نکند.

سوژه يک نقاشی شايد از پشت يک پنجره آغاز شود. باد می وزد. می دانم...اما پريشانی گيسوان تو هميشگی است. می خواهم برای ترسيم دوست داشتنم ضربه های گنگ ونگگ را سخره گيرم.

چرا روزهايم اسير مفهوم متضاد دو واژه حقيقت و واقعيت باشد؟ وقتی خيال گرفتن دست هايت نزديک است همه چيز از هر دو مفهوم جداست. بايد به فکر آن واژه سوم بود.

شايد توهم نباشد آنچه که در شيشه پنجره تصوير شده و به مثابه شمع می سوزد.

می خواهم از پشت پنجره ببينم. تنها آنجاست که فکر خواندن زبانه می کشد.

از پشت يک پنجره شايد بهتر باشد. بگذار بيش از اين تداوم شب آمدن صبح را آرزوی محال نشود.

من از هفت رنگی چشمان تو می ترسم. احساس بودنت از پشت يک پنجره شايد بهتر باشد...

نظرات ()



 
نویسنده: جواد فریور - جمعه ۱۸ شهریور ۱۳۸٤

از پشت يک پنجره شايد بهتر باشد... بگذار تا نگاه تو بيش از اين تداوم ضربه های مهلک بغض بر گلوگاه شبهای بی تو بودن نباشد. شايد تجسم با تو بودن از داشتنت آسوده تر بر کامم نشيند.

هميشه وسعت ديد از دور بيشتر است. بگذار با نديدنت تو را بهتر ببينم.

من از همآغوشی با تو می ترسم. من از هرچه که عشق را دوباره زنده کند می ترسم.

رسيدن و نرسيدن دو مرثيه دردناک است وقتی که اولی يادآور اشک باشد و دومی راهی به سوی تو. بگذار در همين آغاز مرثيه دردناکی مرا تمام نکند.

سوژه يک نقاشی شايد از پشت يک پنجره آغاز شود. باد می وزد. می دانم...اما پريشانی گيسوان تو هميشگی است. می خواهم برای ترسيم دوست داشتنم ضربه های گنگ ونگگ را سخره گيرم.

چرا روزهايم اسير مفهوم متضاد دو واژه حقيقت و واقعيت باشد؟ وقتی خيال گرفتن دست هايت نزديک است همه چيز از هر دو مفهوم جداست. بايد به فکر آن واژه سوم بود.

شايد توهم نباشد آنچه که در شيشه پنجره تصوير شده و به مثابه شمع می سوزد.

می خواهم از پشت پنجره ببينم. تنها آنجاست که فکر خواندن زبانه می کشد.

از پشت يک پنجره شايد بهتر باشد. بگذار بيش از اين تداوم شب آمدن صبح را آرزوی محال نشود.

من از هفت رنگی چشمان تو می ترسم. احساس بودنت از پشت يک پنجره شايد بهتر باشد...

نظرات ()



 
نویسنده: جواد فریور - یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٤

 

" آنجا که عشق فرمان می دهد

                                               محال سر تسليم فرود می آورد "

نوشتن برای ننوشتن مثل رفتن برای نرسيدن و يا انتظار برای چشم هايی که اساسا سرابند. همه چيز يک روز تمام می شود و هيچ می آيد - در متن قبلی هم گفته بودم - اما بايد از هيچ دوباره همه چيز ساخت و تا جايی رفت که ديگر هيچ چيز از آن همه چيز نمانده باشد و درست آن لحظه - لحظه ای که ديگر همه چيز را داری پنداری که هيچ چيز نداری. آنجاست که نگاهی تو را عاشق می کند و تو حاضری همه چيز را فدای هيچی چشم هايش کنی.

مادرم می گفت دست خودت را مشت کن تا اندازه قلبت را بدانی اما من به دريا نگريستم تا اندازه قلبم را بدانم.

 اگر پريشان می نويسم و هيچ رابطه ای نيست تعجب نکنيد که من پريشانم

به قول اخوان

يک پرشانگرد يک پريشانٍ پريشان مرد

اگر ساده است دليل سادگی من است و اگر نا تمام است معلول زندگی ناتمامم. آن سه نقطه ای را که می خوانيد خودم هم نخوانده ام بايد از جايی نوشت از جايی خواند از جايی سرود. از جايی که آغاز هنوز از آنجا نگذشته است.

بايد مسخ شدنم را نسخ بنويسم تا همه کس نتواند آنرا بخواند. همه چيز درست می شود همانطور که بايد. من اين را جشن خواهم گرفت. افسار لحظه ها در دستان من است و با اين وجود باز هم می ترسم. همه چيز در زمان نمی گنجد. 

از خواب می نويسم که رويای فراموشی هاست و در آن دولت خاموشی هاست

از زندگی که طعم تلخ مرگ را دارد  

 از عشق از رنجی که می بريم  

ازسايه اين يار  نيمروز                                                                                                                    از خودم از ...                                       

از تو باز هم ...                                                                    

از صدای روزگارم که جز يک فرياد صامت بيش نبود                               

از درون اما مگر درون جز تو چيز ديگريست                                                   

از برون اما مگر برون همان درون من نيست                                                 

ازروزهای تلخ جدايی ازثانيه های کندذهن انتظارازلحظه های تلخ بی تو بودن 

از خواستن که آرزوی ديدن تو پيرش کرده بود                                           

خواستم از برخاستن بنويسم اما خاطرات با تو بودن در کنارم نشسته بود

خواستم از سرمای دلم بنويسم اما گرمی ياد تو اين احساس را از من ربود

خواستن چه واژه زيبايست اما...                                                             

اما وقتی که اميد نيست بوی نرسيدن را ميدهد که اميد همه تويی               

ای تمام آرزوی من ....   خواستم  ....                                      

 و نوشتم از همه چيز الا هيچ و ندانستم که همه چيز من همان هيچ بود...  

نظرات ()



 
نویسنده: جواد فریور - چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٤

...وقتی که همه چيز نباشد، هيچ می آيد و می شود همه چيز

آنجا که سربالايی جاده ناتوانی اين گامهای خسته را گوشزد است ، دستهای گرم تو اميدی است برای ادامه دادن در اين بيکرانگی نرسيدن.

پيوسته اميدی می خندد آنجا که قفلهای زندگی فعالند و کليدی از جنس دستهای گرم توست که رهايی را از اين قفس بی مرز پرواز دهد.

هميشه آن لحظه ای که آتش می زند از چشم های تو زاده می شود و آن گامی که هيچ نمی رسد ، سر به سجده آن جاده ای دارد که به تو می رسد.

همآره دردی هست در پشت هر لبخند به ابعاد تمام بودن تو و لبخندی هست در پس هر درد به اندازه دوری تو ؛ دردی که جانکاه است و لبخندی که خيال بودنش مدام بر لبانم تر.

 کجاست مقصد آن نوری که بيقوله ام وامش ستانده در اين تاريکی خاموش بی ازدحام؟

سر ، خيال فنای کدام محراب را دارد که اينگونه آزاد بر روی زمين می خرامد؟

مگر سکوت آفتابی نگاهت چگونه است که اين همه فغان ديوانه سايه اوست؟

مقياس نگاه تو انگست بر کدام عدد دارد که نمی شود به يکباره ، در لحظه ای به بزرگی تمام لحظه ها آن را ديد ؟

 با من از هيچ بگو تا همه چيز را بدانم.

مرا به آنجا ببر که پنج ديده احساس از يک دريچه می نگرند. دريچه ای که در تمام ثانيه های اين چهار ساعت سال رو به چشم های تو باز است.

 مرا ببر ، مرا ببر از اين نبرد کهنسال داشتن و نداشتن. مرا به جايی ببر که ديگر هيچ سايه ای جز در زير گيسوان تو قدم نمی زند.

 نيک می دانم که روزی همه چيز می شوی در لباس هيچ ؛ همانگونه که امروز هيچ شده ای در ازدحام همه چيز...

نظرات ()



 
نویسنده: جواد فریور - یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٤

در اين تلخی اوقات از دوستی که بودنش و زيبايی نگاهش تمام افقهای اميد را نشانه است سوالی کردم و او پاسخی داد که من بر آن شدم تا چند خطی را خيس بنويسم (به ياد اين شعر زيبا افتادم :

                            و آن خطی که می رسيد به تسکين

                               آنقدر باران خورد،

                                           آن قدر باران خورد

                                                             که مثل علايقم گم شد.

                                                                                                        )

ابتدا می خواهم متنی را که او برايم نوشته بنويسم :

zendgi yam por az zibaye bood vaghti to bodi........ nafshayam por az garma

 bood : ghalbam hamishe dar tapesh bood : labhayam hamishe khandan bood harfhayam por az omid bood zendegiyam royaye bood bi payan hengame ke

 to rafti tamam omid az zendegiyam raft ghalbam az tapesh oftad labhayam digar hargez labkhand ra be khod nadid harfhayam digar boye omid nadad

 zendegiyam kabosi shod ke goya payani nadasht hal man tanhaye tanha dar in var donya dor az to me roozhaye fekr mikonam rooz haye ba ham boodan

 roozhaye ke har chand kam vale ziba bood khaterate ke harchand kamrang

vale derakhshn bood kash mishod ke hamishe mal man boodi ama mesl hame

 chizhaye ziba dar zendegiyam ke zood az dast dadam : to ra ham az dast

dadam : afsos ke hich gah digar an lab

 حال متنی را که برای او می نويسم :

لحظه ها بر خلاف انسانها تنها يک دست دارند. با همان دستی که شکوفه های سپيد درختان با تجربه بهار را بر گيسوان سياه و پر فراز و نشيب دختری ماه گونه روی و افسونگر چشم می نشانند و او را با خوشبختی لايتناهی وعده ملاقات می دهند، با همان نيز می توانند تابوت تاريک بدبختی را با چوب های سياه سرد موحش و ميخ های دراز آتشين بسازند.

گاه در صدای لحظه ها ترنم لبخند است و گاه تلخی آه بند. گاه می برند و گاه می آورند. حکايت بس شگرفی را بر روی پيشانی خود دارند.

لحظه ها بر خلاف انسانها مجبورند... آنها ناگزيرند آن طوری باشند که دستور گرفته اند. اما قبل از هر چيز بايد راز آن يکی دست پر معمايشان شناخته شود.

ما هر آنچه را که بدست آنها بدهيم بر اساس همان عمل می کنند چون فکر آنها در دستشان است.

اگر خنجر بدستشان دهيم گلويمان را می درند و اگر محبت بدهيم فضای زندگيمان را عطر آگين می کنند.

دست لحظه ها پنج انگشت دارد که دوتای آن عصيانگر و ويرانگر است و آن سه ديگر نوازشگر و آبادگر که اين خود پيا آور شادی است چراکه می تواند خوبی ها را با يک تفاضل از بدی ها جلو راند.

ای دوست مشکين نگاه قديمی ، ای يار خوب صميمی :

بيا به دست لحظه ها اميد دهيم تا لبخند های ماسيده ما دوباره سبز شود.

نظرات ()



 
نویسنده: جواد فریور - سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٤

اگر هزار بار جسم مرا در زير چرخ دنده های زمان خرد کنند و طعم تلخ بی ياد تو زيستن را چون شراره های آتش در کام بس ژرفناک من فرو ريزند ؛ اگر به اندازه تمام لحظه هايی که زاده خواهند شد مرا بر صليب شکنجه ببندند ؛ اگر تمام عمر حسرت خوش ترين رويا را با پولادی غنی شده از آتش بر روی دلم نهند ؛ اگر دل سردم کنند ؛ اگرهزاران بار مرا برای دوباره مردن متولد کنند ؛ اگر سليس ترين واژه های زبان يک پير روسپی را بدرقه راهم کنند ؛ اگر دهشتزاترين رنج های ناممکن را بر پيکر دردمند من ممکن کنند :

باز هم خوش است به آن يک باری که ديدمت.

می دانم ... نيک می دانم که چگونه بر حماقت زبانم - آنگاه که قصد تو صيف چشمانت را دارند - می خندی. اما ای کاش مرا اين حماقت بيشتر بود تا مگر خنده ای پررنگ تر بر لبانت می نشست . خنده ای - که چون بر لبان توست - مرا آرام خواهد کرد.

می دانم ... نيک می دانم تنها نقطه ای که می توان از آن به سفيدی حقيقت رسيد ، سياهی چشمان توست و تنها جايی که می شود عاشقانه و بی پروا جان داد آن جاده ايست که بر روی سينه اش تصوير گامهای تو را دارد. تصويری که نشان عبور توست ؛ جاده ای که رسيدن به تو را اميد می دهد و اميدی که هيچ گاه به حقيقت نمی پيوندد... .

آری تنها يک نقطه است و آن نقطه تويی و درون مملوء از هر چه قشنگ تو ، خود نشيمنگاه هزاران نقطه است.

آه ... آه... آه از اين غم دردناک انتظار بيهوده کنار قبر. آه از اين روزگار ناسازگار ... آه از تو ... چه کرده ای با من ای شراره که اينگونه برايت می سوزم.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »